❤.❤بـــــــی تـــــــو تنـــــــهام خـــــــــدا❤.❤
❤.❤خدا را در قلب کسانی دیدم که .... بی هیچ توقعی... مهربانند.. ❤.❤ 
قالب وبلاگ
ابجی ها وداداش های محترم تا بعدامتحان ها به وبم سرنمیزنم

بای تا های


ادامه مطلب
[ شنبه 16 دی 1391 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]

 با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا‌ گرفته‌بود. مدام جملاتی را که می‌خواست بگوید در ذهنش مرور می‌کرد. چه می‌خواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی می‌خواست بیان کند؟

در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت می‌آمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمی‌دید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمی‌توانست باور کند. یعنی نمی‌خواست باور کند.

 

کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بی‌آنکه بدانند چه به روزش آورده‌اند. نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شده‌است.

وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت. تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت می‌کرد هرگز چنین تصمیم سختی نمی‌گرفت

ادامه مطلب
[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 01:50 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]

 نه یه بوسه وقت رفتن نه یه خط یادگاری

نه حضور اشک و تردید نه نشون بیقراری


خیلی ساده دل بریدی از من و خاطره هامون


از تموم لحظه ها و پرسه های پابه پامون


خیلی ساده واسه قلبم نقشه ی مرگو کشیدی


بین بودن و نبودن به نبودنم رسیدی


رفتی تا فاصله باشه بین دستای من و تو


رفتی تا یکی نباشه دیگه دنیای من و تو


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 14 دی 1391 ] [ 06:50 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]

 

مثله
اتاق
زیر شیروانی
پر از
خاطره ی
بارانم
کدام
واژه…؟؟؟
.میفهمد..
برایت
.چقدر
دلتنگم …نه تو و نه هیچ چیز دیگر…!!!
می خواهم ببرم از همه ی خاطرات …می خواهم رها شوم…می خواهم اسوده بمیرم…اما…اما…اماااااا...خاطرات تو شده بخشی از وجودم …
و بی شک در گورم نیز من را رها نمی کنند…

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 دی 1391 ] [ 05:14 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]

یکی بود یکی نبود


زیر گنبد کبود

غیر از خدا هیچکس نبود

می خوام یه قصه ای بگم

برای دل خودم

تا شاید خوابش بره

اون همه غصه و درد

شاید از یادش بره

قصه ی دردی بزرگ

مونده تو دلش هنوز

که داره می سوزونه

وجودش هر شب و روز

توی اون گذشته های کمی دور

یه جوونی توی دانشکده بود

چشای درشتی داشت

موهاشم یک کمی بور

جوونه شیطون و بازیگوش بودش

خنده از روی لبش دور نمی شد

نمی گم خیلی زرنگ

کمی هم باهوش بودش

آخه عاشق نمی شد

می گفت عاشقی بده

اولش سر خوشی و شادابی

آخرش اسیری و درد و غمه

به کسی دل نمی داد

می گفت:هر کسی لیاقت نداره

دلتو بهش بدی

همین جور راحتم

دور از هر اسارتم

عاشقی اسارته

ظاهرش گول زنکه

اما بد عاقبته

خلاصه دل کوچولو

جون من واست بگه

با تموم صحبتا

جوون قصه ی ما

یه روزی بچگی کرد

یه کمی جوونی و

کمی ناپختگی کرد

آره ،جونم ، عزیزم

جوون قصه ی ما

حالا عاشق شده بود

عشق اون دریا ولی

خودش قایق شده بود

عاشق دخترکی مهربون و زیبا

یک کمی شیطون و

کمی با شرم حیا

جوون قصه ی ما دوستا ی زیادی داشت

دوستای جوون ما وقتی که می  فهمیدن

همگی به عشق پاک این جوون می خندیدن

تو که ادعات می شد

توی این دانشگاه

این همه دخترا رو

ندیدی و رفتی کجا؟!

می گفت آخه این یکی

با همه دخترای روی زمین فرق داره

این یکی فرشته است

چشای قشنگ اون برق داره

دوستاش هی می خندیدن

برو بینیم بابا جون

عاشقی معنی نداره این زمون

جوون قصه ی ما

تو دلش خنده می کرد

آخه عاشق شده بود

قصه ی عشق جوون

اینه که واست می گم دل کوچولو

این جوون قصه ی ما دنبال یاری می گشت

برای زندگی و تنهائی هاش

دنبال رفیق و یاوری می گشت

جوون قصه ی ما چند سال قبل

دختر قشنگی رو

پشت ویترین مغازه دیده بود

اما از اونجایی که

چیزایی در مورد

عاشقی شنیده بود

قصه ی عاشقی نداشت

یه روزی نزدیکای

 

عید90بود


خدا عیدی قشنگی به جوون قصه ی ما  داده بود

جوون قصه ی ما

حالا احساس عجیبی تو دلش حس میکرد

می خواست کاری بکنه

ولی هی مس مس میکرد

یه روزی رفت به سراغ تلفن

الو الو سلام خانوم

شما کی هستین آقا جون

منم ،منم مشتری ام

عرض می کنم خدمتتون

نمی دونم که دیدین

یا اینو جایی شنیدین

کودکی دلش عروسکی می خواد

واسه تنهایی هاش ،بی کسی هاش

یارو همدمی می خواد

از قضای روزگار

اون عروسک قشنگو ،یه روزی

پشت ویترین مغازه میبینه

میگه این همونیه

که میشه همدم و یار

اما دست اون کوتاست

قدرت خرید  اون رو نداره

از روی ترس و هراس

هر روزی سر میزنه

تا عروسک قشنگو

 

کسی دزدی نکنه درنبره


تو همون عروسکی برای من

من همون مشتری ام

اومدم مغازتون مشتری اونجا باشم

شمارو دیدم و من مشتری شما شدم

می خوام خواستگاری کنم

شما رو از خودتون

به طور رسمی

من از خانوادتون

می شه تو یارم بشی؟

توی این شهر غریب

همدم و غمخوارم بشی؟

دخترک یه مکثی کرد

دل به دریا زده بود

نمی دونم ،شایدم ترسیده بود

خلاصه،صداش مثل فرشته ها

مهربون و با محبت تر از اون

مثل پری ،تو کتاب قصه ها

صدای قشنگ اون

دلشو می لرزونه

اونو عاشق تر کرد

معنی عشقو به اون می فهمونه

حرفای قشنگ اون

یه جوری توی دلش نشست

جوون قصه ی ما مغرور عشق

اما پری قصمون.........


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 دی 1391 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]

تـــو
چـه میفهمی!

حــالو روز کسی راکه دیگر هــــیـــچ...نگاهی...

دلــش را نمیلرزاند...!

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]

 

وقتی که هنوز چشم به جهان نگشوده بودم

صدایی نام غم را در گوشم طنین انداز کرد

فکر می کردم که غم عروسکی است

که من در دست می گیرم و با آن بازی می کنم

اما حال می بینم که خود عروسکی هستم در دست غم

ادامه مطلب
[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 01:26 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت. 
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟" 
خداوند پاسخ داد: 
"دستور کار او را دیده‌ای‌؟ 
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. 
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. 
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. 
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند." 
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد. 

"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید." 
خداوند گفت : 
"نمی شود!! 
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. 
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، 
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد." 
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی." 
"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام. 
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد." 
فرشته پرسید : 
"فکر هم می‌تواند بکند؟" 
خداوند پاسخ داد : 
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد." 
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. 
فرشته پرسید : 
"اشک دیگر برای چیست؟" 
خداوند گفت: 
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش." 
فرشته متاثر شد: 
"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند." 
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند. 
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند. 
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند. 
بار زندگی را به دوش می‌کشند، 
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند. 
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند. 
برای آنچه باور دارند می‌جنگند. 
در مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند. 
وقتی مطمئن‌اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی‌پذیرند. 
بدون قید و شرط دوست می‌دارند. 
وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند. 
وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند. 
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید. 
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد 
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد. 
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، 
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند 
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند. 
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟" 
خداوند گفت: 

"قدر خودش را نمی داند . . ."

من بدهکار توام ای مادر
همه جانی که به من بخشیدی
لحظاتی که برای امن من جنگیدی
و بدهکار توام عمرت را
روزهایی که ز من رنجیدی
اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی


ادامه مطلب
[ جمعه 8 دی 1391 ] [ 10:41 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]


از هر گوشه ی تنهایی دنبال تو گردم

از آن سوی تنهایی

از سوی دلتنگی و بغض

صدایت میکنم ومیگویم

ای بهترینم کنار من بمان


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 دی 1391 ] [ 09:53 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]

تنها بهانه واسه بودنم تو بودی            

ولی این دلو تو آخر زدی و یه جور شکوندی

یه جوری رفتی که تنها اسم تو مونده تو ذهنم   

یه جوری پاییز شده تو باغ سبز سرنوشتم 

من اگه یه روز برای قلب پاک  تو می مردم

بدون اینو که یه روزی گول اون نگاتو خوردم

فکر می کردم که همیشه تو فقط برام می مونی          

ولی افسوس که تو حتی نتونستی قدر بدونی 

می دونم یه روز می یای که دیگه خیلی خیلی دیره       

نکنه یه وقت دلت از طرز نگاه من بگیره


اگه دوستت نمی داشتم که به پات من نمی موندم     

همیشه ترانه ها رو واسه چشمات نمی خوندم

ببین اما تو چه کردی با دل ساده و پاکم                   

آخه چه جوری می گفتم که بدون تو هلاکم

تو نخواستی که بفهمی ولی این یه اعترافه                 

یه جوری نبودن تو کرده این دل رو کلافه 

حالا هم فقط برات می کنم همین دعا


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 دی 1391 ] [ 09:00 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]

چه ضیافت غریبی

من و گیتار و ترانه

جای تو : یه جای خالی

شعر من شعر شبانه

هرم خورشیدی چشمات

من رو آب کرد تموم کرد

لحظه ی ناب پریدن

با یه دیوار رو به روم کرد

گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ی چشمای توست

تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست

تو ضیافت سکوتم

تو اگه قدم بذاری

می بینی از تو شکستم

اما تو خبر نداری

بی تو از زمزمه دورم

بی تو از ترانه عاری

زخم تو : زخم همیشه

اینه تنها یادگاری

گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ی چشمای توست

تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست

 امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن

هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده

تنهای تنها میون این همه آدم سخته.دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم

وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم

خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی

ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم

سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود

خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم


تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی

من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده


 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 3 دی 1391 ] [ 09:03 ق.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]

ما را به حریم چشم تو جایی نیست

دیگر به شمیم مویت آوایی نیست

گویی نبرد راه به جایی ای اشک

ما را به صفای خوی تو کامی نیست

من مست ز رویای وصالت ای جان

ما را ز شراب نوش تو جامی نیست

دل کنده ام از هر دو جهان بعد از تو

ما را ز فراق روی تو نایی نیست



خسته ام

تکیه زدم بر دیواری از" سکوت "

گاه گاهی

" هق هق تنهایی هایم  "

سکوتم را میخراشد

و نقشی از یادگاری میزند

یادگاری هایی که کسی

سواد خواندنش را ندارد

هیچ کس جز " خدا "
...........



ادامه مطلب
[ جمعه 1 دی 1391 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ احســ❤ــــــ❤ــــــ❤ــــان ] [ تنها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

سلام به وبلاگ تنهایی من خوش آمدید
من این وبلاگ را واسه دل خودم ساختم
امیدوارم لحظاتی خوبی داشته باشین
هرکسی که خواست من را لینک کند به نام
❤.❤بـــــــی تـــــــو تنـــــــهام خـــــــــدا❤.❤
لینک کنه ، بعد خبر بده من هم او را لینک کنم
موفق باشید
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق باز یه موجا قامتم یه بستر نرم یه عزیز در دور دونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص روی انگشر دریا تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاستی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهیت دلم انگار زیر و رو شد واسه داشتن عشقیت همه جونم ارزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پاگذاشتی اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی رفتی با قایق عشقیت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم براهیت لب دریا دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی توبودن میگذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره اما حتی وقت مردن باز سراغت را میگیره میرسه روزی که دیگه قهر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقیت بازیه گوشه ای میمونم
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
من نه عاشق بودم ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم ویک حس غریب که به صد عشق وهوس می ارزد...!!!
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
معشوق در چشم عاشق، همیشه تک و تنهاست.((والتر بنیامین))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
سرچشمه‌ی عشق، احساس تنهایی است.((لئوبوسکالیا))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
یک زن به تنهایی، هنگامی که عاشق باشد، زمین و آسمان را پُر می‌کند.((کریستین بوبن))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
هیچ دیواری آنقدر بلند نیست که ما را از تنهایی و نومیدی انسانی دیگر جدا نگه دارد.((لئوبوسکالیا))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
از نوشته های هر گوشه نشینی، بخشی از پژواک بیابان و نجواها و نگرش های هراسان به تنهایی شنیده می شود.((نیچه))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
در تنهایی، صداها طنین دیگری دارند.((نیچه))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
در تمام دوران طولانی تاریخ بشر چیزی وحشتناک تر از احساس تنهایی وجود نداشته است.((نیچه))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
کتاب راستین همان است که پا به تنهایی ما می گذارد.((کریستین بوبن))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
احساس آسایش در زمان تنهایی و لذت بردن از آن، نشانه ی آرامش درون و تمرکز است.((دنیس ویتلی))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
تنهایی رفتار مرا رقم می زند نه انسانها.((فرناندو پسوا))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
چون هیچ کس به اندازه ی خودت با ترسهایت آشنا نیست.((جک کانفیلد))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
از بین بردن دشواری های شخصی، به تنهایی، لذت ویژه ای به همراه دارد.((گیل لیندن فیلد))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
تنهایی، همان بیماری روح بشر است.((هرگسلی))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
بهشت نیز در تنهایی دیدنی نیست.((دانته))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
به راستی که ابلهان انسانهای خوشبختی هستند، زیرا هرگز پی به تنهایی خود نمی برند.((ژان یل توله))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
طلوع و غروب عشق، خود را به وسیله درد تنهایی و جدایی آشکار می سازد.((لابرویر))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
تنهایی برای جوان ارزشمند و برای پیر آزار دهنده است.((اُرد بزرگ))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
آنکه با خودش تنهاست، هرگز کامل نیست.((تن))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
راستی انسان از تنهایی دق می کند.((ارنست همینگوی))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
معاشرت بر دانایی می افزاید، ولی تنهایی مکتب نبوغ است.((گیبون))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
تاکنون دوستی را پیدا نکرده ام که به اندازه تنهایی شایسته رفاقت باشد.((تورو))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
برای اهل اندیشه هیچ دوستی بهتر از تنهایی نیست.((اُرد بزرگ))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
همواره تنهایی، توانایی به بار می آورد.((اُرد بزرگ))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
یار اگر نادان باشد، تنهایی بهتر است.((بودا))
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
آموخته ام که خـــــــــــــــــدا عـــــــــشـــق است و عـــــــــشـــق تنها خـــــــــــــــــدا ست...
ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღ♥ღ
آموخته ام که وقتی ناامید میشوم خـــــــــــــــــدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار میکشد...
که دوباره به رحمت او امیدوارم شوم . .

لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

❤.❤بـــــــی تـــــــو تنـــــــهام خـــــــــدا❤.❤


صدایاب